تبليغاتX
گل رز
خوش آمدید ...

سلام دوست گرامی به وبلاگ گل رز خوش آمدید ...

نظر یادتون نره ...

گل رز برای شما هدیه دارد

شما میتوانید از اینترنت مجانی استفاده کنید

لطفا به آرشیو و پایگاهای موجود در وبلاگ هم سر بزنید .

برای دیدن عکسهای یادگاری من به قسمت ارتباط با مدیر وبلاگ بروید

 

 

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازی بكنيم مثلا قايم باشك همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگی فورا فرياد زد من چشم می گذارم و از آنجايی كه هيچ كس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
ديوانگی جلوی درختی رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن ...يك ...دو ...سه ...همه رفتند تا جايی پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد
خيانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد
اصالت در ميان ابرها مخفی گشت
هوس به مركز زمين رفت
دروغ گفت زير سنگی پنهان می شوم اما به ته دريا رفت
طمع داخل كيسه ای كه خودش دوخته بود مخفی شد
و ديوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه ...هشتاد ...هشتاد و يك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد و جای تعجب هم نيست چون همه می دانيم پنهان كردن عشق مشكل است در همين حال ديوانگی به پايان شمارش می رسيد نود و پنج ..نود و شش ...نود و هفت .هنگامی كه ديوانگی به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد
ديوانگی فرياد زد دارم ميام دارم ميام و اولين كسی را كه پيدا كرد تنبلی بود زيرا تنبلی تنبلی اش آمده بود جايی پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود.
دروغ ته درياچه هوس در مركز زمين يكی يكی همه را پيدا كرد به جز عشق او از يافتن عشق نااميد شده بود
حسادت در گوشهايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كنی و او پشت بوته گل رز است
ديوانگی شاخه چنگك مانند را از درختی كند و با شدت و هيجا ن زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون می زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جايی را ببيند او كور شده بود
ديوانگی گفت من چه كردم من چه كردم چگونه می توانم تورا درمان كنم عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان كنی اما اگر می خواهی كاری بكنی راهنمای من شو و اينگونه است كه از آن روز به بعد است كه عشق كور است و ديوانگی همواره در كنار اوست .
 
 
 
 

دوباره به رویم خندیدی . زیبا مثل همیشه . گفتی نرو و باز لبخند زدی . اما این لبخندت متفاوت تر بود از هر لبخندت . مثل لبخندهای همیشه ات شوق نداشت ولی نور داشت . و گرفتم دستت را تا از گرمی وجودت داغ شوم . تکه مویی لغزید روی صورتت و زیبا شدی مثل خورشید لب بوم و دوباره گفتی : نرو عزیزم نرو . و گفتم : تنها نیستم . می روم و بر می گردم کنارت و تو شاد شدی از این حرفم و گفتی کی ؟ و گفتم زیاد طول نمی کشد . و باز زیر چشمی نگاهم کردی و خندیدی . با این که زمان زیادی بود که از آشنایمان می گذشت ولی هنوز همان دختر خجالتی بودی که اولین باربودی  . نگاه زیر چشمی ات روشنم می کرد و می کاشت در دلم هوس بوییدن موهایت را . برداشتی دوربین عکاسی را و انداختی آن رابه گردنم و گفتی زیاد عکس بگیر . می خواهم در این سفر همراهت باشم و من بوسیدم پیشانیت را . چشم گفتم و رفتم .

و حال با اینکه نیستی و نمی بینمت و شاید هرگز نبینمت ولی حس می کنم تو را و بازم به تو می گویم . به تو نمی گویم . می گویم به ماه حرفهایم را . چون هر دو به وفا و صداقت قسم خوردیم در اولین شب آشنایی  .و برای همین آسوده ام که می دانی حرفهایم را و چه زیباست این آرامش . آرامش غرق در اوج هیاهو .پر از هیجان بودم مثل همیشه . ولی باز خنده ی تو و تکه موی سیاه ات آمد جلوی چشمم و روشن شد راهم و شروع کردم به خواندن تا از خودم ترس و دلهره ی شب را برانم . و همینطور رفتم در حالی که تکه موی روشن کرده بود راهم را . تصویرت چرخید جلوی چشمم و نور لبخندت روشن تر کرد راهم را و ناگاه روشنی گرایید به سفیدی . ولی هنوز زنده ام با یادت .و حالا باز می خواهم داد بزنم : خدایا ...خدایا ...خدایا .و کسی جز یک ندا نیست که بگوید پاره کن بند را و رها کن خودت را . و افسوس تو تنهایم گذاشتی در این لحظه .ولی هرگز نخواهم کرد این کار را که بر ذهنم می آید حالا . و چرا نیستی تا مثل همیشه بپرسم : چه کنم ماه قشنگم ؟؟؟و دوباره داد می زنم : دیگر دارم خفه می شوم . یک کلمه بگو قشنگم . و مثل همیشه لبخند می زنی و زیر چشمی نگاهم می کنی و می گویی : برایم زنده بمان . و من همچنان به احترامت در بین زمین و آسمان ایستاده ام . و دوباره می گویی : به خاطر من بمان . و می خواهم زنده بمانم فقط به خاطر عشق تو  .
 

 

نمی دانم چه در سـر دارم امشب         زدم دیـگـر بـه سـیـم آخـر امشب

یـکـی گـویـد سـراپـا عــیـب دارم         یـکـی گـویـد زبان از غیب دارم

نمی دانم چه هستم، هر چه هستم         قـلـم چـون تیغ می لغزد به دستم

ز آهـم صـدهـزاران نـالـه خـیـزد         بـیـابـان، در بـیـابـان لالـه خـیزد

ز مــوج نــالــه ام عــرش الـهـی         شود در بحر هیرت همچو ماهی

اگـر آهـی کـشـم طـوفـان بـر آیـد         امـان از آتـشـی کـز جـان بـرآیـد

بــســوزانـد زمـیـن و آسـمـان را          نـگـه دارد تـکــاپــوی زمـان را

گـوش بـسـپـار بـه آه و نــالــه ام          شـکـوه هـا و داغ چندین ساله ام

شـکـوه هـا از تـلـخـی زخم زبان          تــلــخ تـر از امـت نـا مـهـربـان

عـاقـبـت زخـم زبـانـم مـی کـشـد          امــت نــا مــهـربـانـم مـی کـشـد

غـربـت مـن قـهـر ایـن دلـها بود           در اسـیـری ایـن دلـم تـنـهـا بود

سـاقـی امـشـب ساغر زهری بده          لـطـف پـنـهـان در دل قهری بده
 
 
 

زیباترین قلب

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب زا در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلب است که تاکنون دیده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدایی بلند به تعریف از قلب خود پرداخت.

ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.

مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود. اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آ نها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت: تو حتما شوخی می کنی... قلبت را با قلب من مقایسه کن، قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.

پیرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم، می دانی، هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه برداشته شده قرار داده ام، اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان است.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام، اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه درد آورند اما یار آور عشقی هستند که داشته ام، امیدوارم آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را به تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند... حالا میبینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود، به سمت پیر مرد رفت، از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد، دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود، عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

 

 
 
 

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان. قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي ومرگ . كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم به تو بگويند ... دوستت دارم

 
 
 
 
 
 

آخرین جرعه این جام

 

چیست در زمزمه مبهم آب ؟

چیست در همهمه دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سپید ، روی این آبی آرام بلند ، که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال ؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خنده جام ؟

که تو چندین ساعت ، مات و مبهوت به آن می نگری ؟

 

نه به ابر ،

نه به آب ،

نه به برگ ،

نه به این آبی آرام بلند ،

نه به این خلوت خاموش کبوترها ،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،

من به این جمله نمی اندیشم .

 

من ، مناجات درختان را  هنگام سحر ،

رقص عطر گل یخ را با باد ،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه ،

صحبت چلچله ها را با صبح ،

نبض پاینده هستی را در گندمزار ،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،

همه را میشنوم ، می بینم ،

من به این جمله نمی اندیشم ،

 

من به تو می اندیشم

ای سرا پا همه خوبی ،

تک و تنها به تو می اندیشم .

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم

به تو می اندیشم.

تو بدان این را  ، تنها تو بدان ،

تو بیا ،

تو بمان با من ، تنها تو بمان ،

 

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب ،

من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند ،

اینک این من که به پای تو در افتادم باز ،

ریسمانی کن از آن موی دراز ،

تو بگیر ، تو ببند ،

 

تو بخواه ،

پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ،

قصه ابر و هوا را ، تو بخوان ،

تو بمان با من ، تنها تو بمان

 

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش .

 

 

 

 

عشق يعني خاطرات بي غبار/ دفتري از شعر و از عطر بهار/ عشق يعني يك تمنا يك نيا/ز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز/ عشق يعني چشم خيس مست او/ زير باران دست تو در دست او/عشق يعني دستهايم ماله توست/ چشمهاي خسته ام دنبال توست/ عشق يعني ما گرفتار هميم / دوستدار هم طرفدار هميم/ هرچه ميخواهد دلش آن مي كند ميكشد مارا و كتمان ميكند/ عشق غير از تاولي پر درد نيست/ هركس اين تاول ندارد مرد نيست/ آمدم تا عشق را معنا كنم/ بلكه جاي خويش را پيدا كنم/ آمدم ديدم كه جاي لاف نيست/عشق غير از عين و شين و قاف نيست

 

 

اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... مگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

 

 

 

 زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگرعشق نيست چرا عاشقيم؟؟؟

 

 

خون نوشت من    تقدیم به همه دوستانم

 

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت و چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست .

من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی .

و معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم            آرام میرانم  .

ای دوست بدان

بدان که محبت ره به دل دادن صفاي سينه ميخواهد به ياد يکدگر بودن دلي بي کينه ميخواهد اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا ان است که نامت را هميشه بر زبان دارم

وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم .

پرسیدی از آرزوهایم و من گفتم   ...

گفتم  كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت

كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت ، كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت .

 

 
 
 
 

کودک   سرباز    دریا

 

و اما کودکی که سرباز است سربازی که دریاست و دریایی که عمیق و آرامست  ، آرام تا بی کران عمیق تا بی نهایت .

یک عشق در سه کالبد ، عشق پاک خدایی که از عالم دگر الهام میگیرد و بوی یاس دارد ، سیمای اساطیری به خود دارد .

شیرین و فرهاد ، آرش کمانگیر  و وطن

و روایت عشق شد ، عشق کودک سرباز  دریا

بادبادک ، وطن ، ساحل 

کودک سربازست ، سرباز شادابی و صداقت

کودک دریاست ، دریای مهبت و پر  از رنگ اطلسی

سرباز  کودک است ، بی دل و دل داده به وطن

سرباز دریاست ، آرام آرام برای دوست و طوفانی برای دشمن

دریا کودک است ، کودکی که راه خانه گم کرده گریان است ، موجایش را به صاحل میرساند و از دست میدهد .از دست میدهد کودکانی را که پرورده  .

دریا سرباز است ، دریا سرباز است و سردمدار  فداکاری،اینه ماه است خانه ماهی .

کودک از سرباز پرسید چیست معنی عشق ؟

سرباز گفت   : عشق شاديست عشق آزاديست عشق آغاز آدميزاديست .

کودک پرسید چیست معنی گر عشق ؟

سرباز جواب داد : کسی هست هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی .

و اینک در غروب آرزوها،کودک گریان به افق نگاه میکند جایی که دریا به آسمان میرسد و سربازی که  دل به دریا داده و با خود مشتی از خاک وطن به همراه دارد تا هر جا که باشد دور از معشوق خود نباشد و در لحظه مرگ خون خود بر خاک معشوق کند .

 

                                                      نویسنده امیر کامرانیان 
 
 
 
 
 
ایستگاه خداشناسی  
 
 

توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.

و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه

یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت

"این؛ منصفانه نیست

چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!

مگه یادت نیست؟

ما هر دومون توی یه معدن بودیم,مگه نه؟

این عادلانه نیست

من خیلی شاکیم

مجسمه لبخندی زد و آروم گفت

"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟

سنگ پاسخ داد

"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند

آخه گمون کردم می خواد آزارم بده

آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم

و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که

"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه

به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم

به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست

پس بهش گفتم

"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده

و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.

و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم

پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن

آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو

و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم

پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی

و از خودمون بپرسیم

"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟
  
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  
دوستان عزیزم من برای گذراندن خدمت سربازی به نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران ( ناجا ) اعزام شدم  (با درجه استوار یکمی در پلیس راه اهواز ) برای همین ممکنه تا مدت زیادی نتونم اپ کنم . درحال حاظر دارم روی یه داستان کوتاه کار میکنم البته فعلا دارم دونبال شخصیتای داستانم میگردم توی پادگان فرصت بیشتری برای فکر کردن دارم مخصوصا شبای کشیک که باید تا صبح بیدار باشیم و همدم من یه فانوس یا اتش که تا سپیدی صبح منو همراهی میکنه وقتی داستانمو تموم کردم توی وبلاگم می نویسمش و تقدیمش میکنم به تمام شما دوستان و به تمام سربازهای جان بر کف ایران زمین ازتمام شما دوستانی که توی این مدت منو همراهی کردین نهایت تشکر دارم ارزو میکنم به هرچی که می خواین برسین شما هم برای من دعا کنید یا حق
 
 
نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 0:0 | لینک ثابت |